احساس لطیف

خدایا!

بر تمام قلب و احساسم توانی ده ،
به صبر آنچه از ابعاد یک بودن
نصیب شانه های خالی ایمان من گشته
و چون کوه است و سنگین است و سنگین است و
شاید این،
سرانجام صدای مبهم یک بی کسی باشد!
و یا شاید غروب لحظه های ممتد دلواپسی باشد.
نمی دانم ،نمی دانم،
نمی دانم کدامین نبض بی پایان
چنین آشفته وارونه ;
تلاقی می دهد روح منو سرمای بودن را
و می ریزد به رگهای وجودم
سبز ماندن را و شاید باز مردن را!

خدایا!من

نمی خواهم بمانم بیش از این در محفل بی روح این دنیا
میان جمع آدمها،
در این تاریکی موهوم و وحشت زا
میان عشقهای پوک بی معنای نفرت زا
که می رویند هر لحظه،میان انعکاس آدم و رویا.
و در بحبوحه تکرار آدمها،سیاهی ها و رفتن ها
خدایا!من سراسر شور آغازم

پناهم ده،پناهم ده

که من سرشار پروازم.

بزن باران

سلام

امروز آسمون ابری شده، ابری شده که بگه منم دل دارم، منم دلم میگیره… منم در پس یه هق هق کوچولو میتونم برق چشمانم رو به شما ببخشم…

بگه با اون همه بزرگی دلم، که همه چی توش پیدا بود، ولی وقتی غم میاد سراغش، هیچی رو توش نمی بینی…اون همه نور، اون همه پاکی رو دیگه نمی بینی… غم به سراغ دلم اومده و بسیار آشفته بازارم کرده…حالا می خوام اشکام رو به پای شما بریزم..و اشکام رو بریزم و خیستون کنم، که این اشک ها واقعا از روی غم هستن… از روی دل شکستگی…

دلم گرفت از درد دل آسمون… دلم واقعا گرفت… منم بهش گفتم ای آسمون زیبا… ای آسمون مهربون… بریز، اشکات رو بریز به روی من… بریز و خیسم کن، ترم کن، رهایم کن… از خنکای وجود اشکهایت… سادگی کلامت… دل من هق هق می کنه…گریه ام گرفته… غروب خسته کننده ای شده اینجا…

بزن باران بهاران فصل خونه است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران

جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید و خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبی است

به زیر آوار؛ گاه پای کوبی است

مزارع تشنه؛ جویباران پر از سنگ

بزن باران که وقت لای روبی است

بزن باران و شادی بخش جان را

بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بامِ غرقِ در خونِ دیارم

بپا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران

نمان خاموش، گریان شو ، بباران

بزن باران بشوی آلودگی را

ز دامان بلند روزگاران

بزن باران بهاران فصل خونه است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید و خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبی است

به زیر آوار؛ گاه پای کوبی است

مزارع تشنه؛ جویباران پر از سنگ

بزن باران که وقت لای روبی است

به یک میلیون امضا نیازمندیم…

سلام

چندی پیش توی گوگل دنبال نرم افزاری می گشتم که بدجور من رو کلافه کرده بود، به هر دری میزدم، نمی شد… شونصد تا سایت رو زیر و رو کردم نبود که نبود… صفحهء ششم از جستجوی 4 ساعتهء ارسطو در گوگل دنبال اون نرم افزار، به این تیتر همین پست برخوردم…

گفتم عجب، حتما همه فهمیدن من دارم دنبال نرم افزاره میگردم، واسم پتیشن راه انداختن و راهی رو جلوی پای من انداختن…

از روی کنجکاوی کلیک کردم، اینترنت ذغالی شروع به چرخیدن و خاموش و روشن شدن کردش، یک دقیقه گذشت، 2 دقیقه گذشت… وارد شد… یه سایت که از طراحی زیبایی ساخته شده بود….آثاری از نرم افزار ندیدم…

متن پستی که داده بودن این بودش:

به یک میلیون امضا نیازمندیم…

با توجه به اینکه تاکنون چندیدن پتیشن در مورد مخالفت و حذف و به کارنبردن واژهء “عربی” برای نام جاودانه و همیشگی ” خلیج همیشه فارس” امضا کرده اید، این پتیشن رو هم نیز یاری کنید. امیدوارم که با حس وطن پرستی و یکپارچگی میهن خودتون، این اعتراض نامه رو امضا نمایید. دست بکار شوید و با کلیک بر رلینک زیر، اعتراض خود را به جهانیان و سایت گوگل نشان دهید.”

مونده بودم هاج و واج که دوباره بامبول در آوردن، دوباره گوگل می خواد، خودش رو مسخره کنه که میاد و از کلمه عربی واسه خلیج فارس استفاده میکنه…

روی لینک کلیک کردم و امضایی رو ثبت رسوندم( عکسش رو واستون میذارم)… یادم اومد که من واسه نرم افزاره به اون سایته رفته بودم… یه چرخ کوچولویی در آرشیو و قسمت نرم افزارشون زدم، برنامه رو یافتم و دانلود کردم…

حال مسرور و شادمانم از اینکه هم نرم افزارم رو دارم و هم ایرانی بودنم رو از یاد نبردم…

لینک اعتراض نامه

شاد و سرزنده باشید…

ارسطو

مقصد و مقصود یکی است

از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد

خداوند پاسخ گفت پرورش روح تو با تو اما آراستن آن بامن

از خدا خواستم تا ازلذایذه دنیا سرشارم سازد

خداوند پاسخ گفت : من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی ازآن با تو

از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد

خداوند پاسخ گفت اشرف مخلوقات من بالاخره دریافتی که چه از من بخواهی به خاطر داشته

باش که در مسیر عشق ورزیدن به من به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید

حال به این مقصد رسیدم که همه چیز رو در خودم جستجو کنم، خودم رو درست بشناسم و درست حرف بزنم…

مهم بودنه، که باشیم و بمونیم… از نو بخونیم، نه اینکه از روی جلدهای چندگانه…نیک سرشتی از انسان

هستش نه از چیز دیگه ای …

پس به اینجا رسیدم که مقصد و مقصود یکی هستش…

نخستین واژگان

به نام نیکی و مهروزی

امروز وقتی می خواستم نخستین مطلبم رو بنویسم، دلهره داشتم، گفتم شاید مثل باقی جاهایی که می نوشتم، مطلب می زدم، این هم لو بره… مطلبت رو میزنن…

امروز اومدم که شروعی دوباره کنم، بگم میخوام از اول شروع کنم، بگم من همون ارسطویی هستم که همیشه بودم…مطبم رو اینجا می نویسم…دوست دارم از همه اینا دور باشم…دوست دارم که دوستای جدید پیدا کنم…

امروز مطلبم رو اینجا مینویسم که کسی نگه جای اینها اینجا نیستش…

“”بوی عیدی بوی توت ،بوی کاغذ رنگی
بوی تند ما هی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
فکر قاشق زدن یه دخترچادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بوته ها ی نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
عشق یک ستاره سا ختن با دو لک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه ها ی عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بوی باغچه ،بوی حوض ،
عطر خوب نذری
شب جمعه ،پی فا نوس ،توی کو چه گم شدن
توی جوی لا جوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم…..”"”

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به یاد روزای خوبی که توی پت و مت بودم… روزایی که دیگه برنمیگردن…به یاد اولین دوست وبلاگی ام، ولی بلاگفا دیگه جایی به ما نمیده…

مجبورم بیام اینجا بنویسم… توی پرشین هم که میگن ما جزوبرترین ها هستیم، ولی مقل اینکه یادشون رفته من و پروفسور، اسکیزو از همون اوایل چه ها کشیدیم، پرشین با ما پرشین شد، و بلاگفا هم با بزرگان دیگه…

درد دل دیگه بسه..یکی میاد تو زشته…