خدایا!
بر تمام قلب و احساسم توانی ده ،
به صبر آنچه از ابعاد یک بودن
نصیب شانه های خالی ایمان من گشته
و چون کوه است و سنگین است و سنگین است و
شاید این،
سرانجام صدای مبهم یک بی کسی باشد!
و یا شاید غروب لحظه های ممتد دلواپسی باشد.
نمی دانم ،نمی دانم،
نمی دانم کدامین نبض بی پایان
چنین آشفته وارونه ;
تلاقی می دهد روح منو سرمای بودن را
و می ریزد به رگهای وجودم
سبز ماندن را و شاید باز مردن را!
خدایا!من
نمی خواهم بمانم بیش از این در محفل بی روح این دنیا
میان جمع آدمها،
در این تاریکی موهوم و وحشت زا
میان عشقهای پوک بی معنای نفرت زا
که می رویند هر لحظه،میان انعکاس آدم و رویا.
و در بحبوحه تکرار آدمها،سیاهی ها و رفتن ها
خدایا!من سراسر شور آغازم
پناهم ده،پناهم ده
که من سرشار پروازم.
سینا گفت:
on ژوئن 1, 2008 at 9:00 ق.ظ
مرسی از شعرت …خیلی به دل می نشست…جاهاییش واقعا عالی بود مثل این “که می رویند هر لحظه،میان انعکاس آدم و روی”…البته یه جاهاییشم به نظم کلیشه بود..ولی در کل به دلم نشست…
با یه شعر به روزم…
سینا گفت:
on ژوئن 22, 2008 at 7:01 ق.ظ
مرسی ارسطو جان…من هم منتظر شعر های زیبات هستم و با افتخار می لینکمت
youlio گفت:
on ژوئن 24, 2008 at 4:20 ب.ظ
زیبا بود.
سینا گفت:
on آگوست 6, 2008 at 1:14 ب.ظ
نیستی؟؟ کجایی؟؟ به روزم که نیستی؟؟
نیستی
با یه شعر به روزم …