احساس لطیف

خدایا!

بر تمام قلب و احساسم توانی ده ،
به صبر آنچه از ابعاد یک بودن
نصیب شانه های خالی ایمان من گشته
و چون کوه است و سنگین است و سنگین است و
شاید این،
سرانجام صدای مبهم یک بی کسی باشد!
و یا شاید غروب لحظه های ممتد دلواپسی باشد.
نمی دانم ،نمی دانم،
نمی دانم کدامین نبض بی پایان
چنین آشفته وارونه ;
تلاقی می دهد روح منو سرمای بودن را
و می ریزد به رگهای وجودم
سبز ماندن را و شاید باز مردن را!

خدایا!من

نمی خواهم بمانم بیش از این در محفل بی روح این دنیا
میان جمع آدمها،
در این تاریکی موهوم و وحشت زا
میان عشقهای پوک بی معنای نفرت زا
که می رویند هر لحظه،میان انعکاس آدم و رویا.
و در بحبوحه تکرار آدمها،سیاهی ها و رفتن ها
خدایا!من سراسر شور آغازم

پناهم ده،پناهم ده

که من سرشار پروازم.

تا کنون 4 نظر داده شده »

  1. سینا گفت:

    مرسی از شعرت …خیلی به دل می نشست…جاهاییش واقعا عالی بود مثل این “که می رویند هر لحظه،میان انعکاس آدم و روی”…البته یه جاهاییشم به نظم کلیشه بود..ولی در کل به دلم نشست…
    با یه شعر به روزم…

  2. سینا گفت:

    مرسی ارسطو جان…من هم منتظر شعر های زیبات هستم و با افتخار می لینکمت

  3. youlio گفت:

    زیبا بود.

  4. سینا گفت:

    نیستی؟؟ کجایی؟؟ به روزم که نیستی؟؟
    نیستی
    با یه شعر به روزم …


{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }

یک نظر بنویسید