به نام نیکی و مهروزی
امروز وقتی می خواستم نخستین مطلبم رو بنویسم، دلهره داشتم، گفتم شاید مثل باقی جاهایی که می نوشتم، مطلب می زدم، این هم لو بره… مطلبت رو میزنن…
امروز اومدم که شروعی دوباره کنم، بگم میخوام از اول شروع کنم، بگم من همون ارسطویی هستم که همیشه بودم…مطبم رو اینجا می نویسم…دوست دارم از همه اینا دور باشم…دوست دارم که دوستای جدید پیدا کنم…
امروز مطلبم رو اینجا مینویسم که کسی نگه جای اینها اینجا نیستش…
«»بوی عیدی بوی توت ،بوی کاغذ رنگی
بوی تند ما هی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
فکر قاشق زدن یه دخترچادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بوته ها ی نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
عشق یک ستاره سا ختن با دو لک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه ها ی عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بوی باغچه ،بوی حوض ،
عطر خوب نذری
شب جمعه ،پی فا نوس ،توی کو چه گم شدن
توی جوی لا جوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم…..»"»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به یاد روزای خوبی که توی پت و مت بودم… روزایی که دیگه برنمیگردن…به یاد اولین دوست وبلاگی ام، ولی بلاگفا دیگه جایی به ما نمیده…
مجبورم بیام اینجا بنویسم… توی پرشین هم که میگن ما جزوبرترین ها هستیم، ولی مقل اینکه یادشون رفته من و پروفسور، اسکیزو از همون اوایل چه ها کشیدیم، پرشین با ما پرشین شد، و بلاگفا هم با بزرگان دیگه…
درد دل دیگه بسه..یکی میاد تو زشته…